تبليغاتX
یادگار

1-شنیدین میگن مار از پونه بدش میاد دم خونش سبز میشه؟تا حالا شده این مثل رو با جون و دل حس کنین؟

داستان ما با این مثل فرق داره ما (من و انجل و آزاد و عسل و..) هم از مار بدمون میاد هم از پونه.همش هم دم خونمون سبز میشن.

خدایا شکرت ولی آخه چرا هر چی واحد ما ورداشتیم مار و پونه هم برداشتن،ما نباید یه کلاس راحت و آزاد داشته باشیم.با اون تریپ لاو مسخره شون هم که حالمونم بهم می زنن،هم مار تا حالا صد بار عاشق شده هم پونه،خودتون دریافتید که عشق شون هم کشکه.

آخه موندم پونه چطور با این همه بدنامی و بی آبروگی بازم سرش رو راست می کنه؟!!!بابا با همه بله با ما هم بله؟!!!

بیچاره انجل وضعش از ما هم بدتره با مامانشم بیرون میره پونه رو می بینه!!!!!

خدایا آخر عاقبت ما رو بخیر کن.

2-این ترم ما از همین ابتدا محتاج به دعاییم،از ما دریغ نکنین.

3-آخه موندم این نویسندگان محترم کتابها درددل دیگه ای نمونده که تو کتابشون درج کنن؟!!بابا فکر ما بدبخت ها رو هم بکنید.ما باید اسم بچه تون که کتابو بهش تقدیم کردین هم حفظ کنیم،ازش سوال امتحانی میاد!!!!!!!!!

4-شده یه بار از بیکاری حوصلتون سر بره یه بار انقدر کار داشته باشین که ندونین کدومشو انجام بدین؟شرح حال ما دقیقا همینی یه که گفتم که بعد از سپری تابستون و سه ماه راحتی کلی کار ریخته رو سرمون که باید یکی یکی انجامشون بدیم.

5-سال آخر دانشگاه آدم خیلی دلش میگیره به عقب که نگاه می کنه می بینه که سه ساااال عین برق و باد گذشته،همش به خودش میگه چقدر بچه بودم.از الان احساس دلتنگی می کنم.امیدوارم تو سال آخر کلی خاطرات خوب و به یادموندنی برامون باقی بمونه.

6-خدایا برای نشستن تو کلاس استاد "ح" بهمون صبر جزیل عنایت کن چون شدیداً خواب به سراغمون میاد.صداشم که به هیچ وجه به گوشمون نمی رسه.

پ:مهرگان عزیزم بازگشت افتخار آمیزت به ایران رو صمیمانه تبریک میگم ایشالا تو سفر بعدی خودم همراهی ت کنم.راستی فارسی یادت هست؟Do u understand?!!!

پ:بابا مهرگان به این عمو شهرامت بگو اینقد حال ما رو تو کلاس نگیره.جلو هفتاد تا دانشجو میگه  اینو بخون اونو بخون.خنده مون میگیره بااااو.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 20:12  توسط پرنسس  | 

نمی دانم فقر در خانۀ ما را محکم کوبیده بود یا آنرا از جا کنده بود،سرمای وجودش را حس می کردم و بر بدن کوچک و نحیفم احساس اش می کردم.سنگینی بار مسئولیت کمرم را خم کرده است،برکت ما را فراموش کرده است،برکت خاطرات جدید را از یاد برده.وجود من،وجود خواهرم را.

نور و امید هم من و خواهرم را تنها رها کرده،دستان کوچک من مجبورند بزرگ باشند،ای امید در کدامین خانه را جای خانۀ ما زده ای؟!!!چگونه صورت اشک آلود مرا از مقابل چشمان دریایی ات پاک کردی؟!!!

ای امید چرا کمی صبر نکردی تا بیاموزم چطور خانه را آب و جارو کنم،چگونه سفره خالی را پهن کنم،چطور لباسهای پاره ام را وصله بزنم،چگونه صورتم را با سیلی سرخ کنم، چطور کمر شکسته ام را راست نگاه دارم و چگونه چشمانم رو به آسمان باشد؟!!!

خدایا من ناله و زاری را دوست ندارم،من از گله و شکایت بیزارم.خدایا من دوست ندارم دستم را جلوی غریبه ها دراز کنم پس دستان خشک و ترک زده ام را جلوی خودت دراز می کنم،کمکم کن،از تو یاری می جوییم.به من و خواهرم کمک کن،برکت و نور را به ما بازگردان.

این متن رو از زبون دختری نوشتم که پدرش فراموشی گرفته و مادرش اونها رو ترک کرده.نمی دونم چطور میشه این تنهایی رو تحمل کرد و این جای خالی رو پر کرد،فقط می تونم براشون دعا کنم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 13:20  توسط پرنسس  | 

بهار آمد که تا گل باز گردد،سرود زندگی آغاز گردد.بهار آمد که دل آرام گیرد،ز درد و غصه ها فرجام گیرد

 

سال نو رو از ته دلم به همۀ دوستانم و تمام ایرانی های عزیز تبریک می گم،امیدوارم که امسال بهترین سال  عمرتون باشه و بهترین عیدی ها رو بگیرین.چند هفته پیش جناب بی کلاه یه بازی وبلاگی برگزار کردن که منم توش شرکت کردم،توی این بازی باید مهم ترین اتفاقات سال پیشمون و چیزایی رو که دوست داریم تو سال جدید برامون اتفاق بیفته رو بازگو کنیم.

اتفاقات مهم و جالب سال پیش من،البته فقط خوباش یادم بود.نمی دونم چرا؟!!!!

1-     اولیش تولد وبلاگم بود که تا حالا همدم خوبی بوده.

2-     2-سیزده بدر(روز طبیعت) پارسال بود که خیلی خوش گذشت.(جاتون خالی)

3-     اردویی که با دوستام رفتم.

4-     نمرۀ مقاومت

5-     ازدواج یکی از بهترین دوستام

6-     پیدا کردن یه دوست قدیمی

7-     تو این یه سال واقعا بزرگ شدم (این جمله ایهام داره،نمی دونم منظورم اینه که چاق تر شدم یا اینکه پیرتر؟)

8-همین چند روز پیش تو قرعه کشی خانوادگی مون برنده شدم که البته واسه خرداده،خوش یمنی خرداد دیگه.

چیزایی که امیدوارم تو سال جدید واسم اتفاق بیفتن:

1-یه مسافرت درست و حسابی برم.

2-نمراتم خوب شه و معدلم بره بالا.

3-اخلاقم بهتر شه و مهربون شم.امیدوارم تو سال جاری کسی رو نرنجونم.

4-مدت هاست که از انگلیسی و نقاشی که دوسشون دارم فاصله گرفتم و احساس می کنم قدرت شروع دوباره ندارم،امیدوارم که بتونم دوباره شروع کنم .

5-روابط اجتماعیم قوی تر شه و بتونم در سال جاری اندکی ورزش کنم.

6-سیزده بدرم خوش بگذره و هوا خوب باشه.

و.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 3:42  توسط پرنسس  | 

درد دل:

1-دیدن جدیدترین دسته بندی استادا رو:

الف-نمره دهی بر حسب نمره واقعی تون.

ب-هرچه زورت بیشتر  نمرت ناز تر.

ج-هر چی خشگل تر و خوش تیپ تر نمره بالاتر( این مورد بستگی به سلیقه استاد داره)

د-هر چی پارتی ت کلفت تر نمره ت تپل تر.

استادای نوع الف مرسوم ترند (اووووه).

یه شعرای مبتذلی هم پخش شدن که با عرض پوزش یه اشاره ای بهش میکنم.

دس مریضا استاد، بیا وسط استاد

کشته منو استاد، ناز و ادات استاد 

و......

اینا جز سانسور شده شعر بودن.بازم معذرت.

2-دیدی کارایی که هیچ وقت دلت نمیاد برای دیگران بکنی چقدر راحت همون دیگران عزیر برات انجامش میدن،حالا منفی یا مثبت بودن این جمله حکایت همون نیمه پر و خالی لیوان که بستگی به دید شما داره.

3-امتحان پشت امتحان همون حالیه که الان دارم، فعلاً کتابای درسی این ترم باید خاک بخورن.

4-حافظ جون معذرت خسته ت کردم بس فال گرفتم (تحت تاثیر پینوکیو بودمااااا که واسه نمره امتحانی هام فال گرفتم)

5-خدایا یه لطفی کن خندۀ روی لبم رو هیچ وقت پاک نکن.

بعضی ها حال می گیرن و حالشو می برن.نوش جونشون. امیدوارم که کیف ما هم همیشه کوک باشه.همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 12:8  توسط پرنسس  | 

سلام سلام.یه سلام بزرگ به بلندای همۀ مدتی که نبودم، راستش چون حالم سرجاش نبودم دست به قلم نبردم تا دوباره مردم رو شریک غمم نکنم.خدا رو شکر امتحانا تموم شدن و نمره هاشونم اومدن.

طبق قولی که داده بودم با بازگشت گدا برگشتم.

 

(( گدا باز می گردد ))

 

هوا سرد بود و داشتم از جلوی یه مغازه عبور می کردم که یهو چشمم به یه نفر که داشت با حسرت به شیر کاکائو داغ جلوی مغازه نگاه می کرد افتاد،جلوتر که رفتم دهنم از تعجب وا موند، همون گدای محلمون بود که قرار بود چند ماه پیش بره خارجه،آروم دستم رو گذاشتم رو شونش و گفتم:

-سلام دوست من،

برگشت و وقتی منو دید سرش رو انداخت پایین و گفت:سلام . گفتم هوا سرده بریم یه شیر کاکائو بخوریم،خیلی وقته بهمون سر نزدی بی معرفت ،گفت: قصه ش طولانی یه برات تعریف می کنم.

اولش یکم گریه کرد، بعدش کم کم همه چیزو واسم تعریف کرد.سخت مشتاق بودم بشنوم.

و اما قصه از دهن خود خانم گدایه:

کاش می دانستی چه شد بازی آیینه ها          رقص خون در بیشه بود آرزوها شد فنا

بعد از goodbye party که گرفتم چمدونم رو بستم  و به سمت سرنوشتی که سالها منتظرش بودم رفتم،اما انگار زمانه از من زرنگ تر بود و دستم رو خونده بود.به مقصد که رسیدم سر از پا نمی شناختم، همۀ پولی رو که سالها با رنج و زحمت (همون گدایی) بدست آورده بودم رو توی یکی، دو ماه خرج کردم.تا به خودم اومدم دیدم هیچ پولی برام نمونده،به خودم گفتم اشکالی نداره،آستینم رو دوباره بالا می زنم و پول جمع می کنم.اول می رفتم دم خونه ها و پول جمع می کردم،درآمدم خوب بود تا اینکه دم یه خونه یه مرد هیکلی با شیشه مشروبش محکم کوبید تو سرم ،بعدشم رفتم بیمارستان و ...

دیدم دیگه نمی تونم ریسک کنم و برم دم خونه ها رفتم تو خیابونا،چشمت روز بد نبینه،شانس باهام یار نبود و همون روز ریختن توخیابونا و گداها رو جمع کردن،می خواستن بهمون حرفه یاد بدن،نقاشی و نوازندگی و از این جور چیزا( گداهای خارجی این مدلی ان دیگه )

به این مرحله که رسیدم دیگه عاجز شدم،یه عمر بود که فقط دستم رو جلوی این و اون دراز می کردم،یاد این بیت شعر افتادم

نابرده رنج گنج میسر نمی شود            مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

من به گدایی از نوع ایرانیش عادت کرده بودم و به قول معروف ترک عادت موجب مرض می شود،تصمیم رو گرفتم به خودم گفتم برمی گردم.هیچ جای دنیا مردمی به مهربونی ایرانی ها نداره.

قصۀ سوزناکی بود،تحت تاثیر قرار گرفتم،یک مرتبه یادم اومد که دیرم شده و باید برم خونه.به خانم گدایه گفتم که دیرم شده و ازش خداحافظی کردم و بهش گفتم که این هفته دم خونمون می بینمش و بقیه حرفامونو می زنیم بعدشم عذرخواهی کردم .

پایان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 22:0  توسط پرنسس  | 

«شب دراز است و بی انتها و

                               من هنوز اسیر این ویران خانه ام

                                                                    در میان همه های و هوی در کنج این ظلمتکده ام»

باز هم آسمانم بی فروغ و بی ستاره است.

سکوتم را خواهی شکست ؟یا خانه ام را ویران تر خواهی کرد؟

تمام تمنای من سپری شب است.

بی تاب و بی قرار خواهم ماند تا این که بدانم چرا شب سپری نمی شود؟

نور زندگی من در کدامین کوچه ی این دنیا محبوس شده است؟

ای شب

آیا تو مرا کنار می زنی و یا من تو را کنار خواهم زد؟

 

 

 

متاسفانه تو حال و هوای امتحانتم و حال خودم هم نمی فهمم.بعد امتحانات به شما دوستای خوبم سر می زنم.برام دعا کنید که سخت محتاجم...................

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 21:10  توسط پرنسس  | 

دیدم این روزا نوشته های عشقولانه مد شده،انجل و عدالت خواه و... همه گذاشتن منم گفتم یکی بذارم که خالی از عریضه نباشه

 

تاریکی شب را با برق خیالی چشمانت چراغانی می کردم و روشنایی صبح را از نور دیدگان تو می پنداشتم.

اندیشه و ذهنم اسیر تو بود و این بند اسارت شیرین و به کام.

به دنبال یک نگاهت کوهها و بیابان ها را زیر پا گذاشتم و  زمین و آسمان را یکی کردم.

نه غم بود و نه فاصله. انتظار شیرین بود و روزها یکی یکی سپری می شدند.

وجود من سرشار و سرمست از عشق واهی بود و روح و جان تو سرشار از غرور و بی تفاوتی.

هر روز امید در خانه ام را می زد و من خرامان تا شب به دنبالش می دویدم و فردا روز دوباره شروع می شد.

کشتی عشق من لنگرگاهی نداشت،سرگردان و سودا بود در میان دریای مواج نگاه سرابت.

من صدای قافله عشق را می شنیدم و به دنبالش به شمال،جنوب،شرق و غرب پا می نهادم.

در قاب عکس خالی روی طاقچه تصویر تو را حک کرده بودم.ساعتها تنها زل می زدم و دیوانه وار می خندیدم.

چشمان من براق و شفاف بود مثال آینه و تو هر روز آینه را می شکستی.

خانه قلب من توجه تو را می طلبید و تو تنها از کنار این کلبه عبور می کردی.

گلهای رز حیاط خلوت دلم پژمرده و پژمرده تر شدند و لاله ها از کنار آنها قد برافراشتند.

قلب من فرش تو بود و اندک اندک سنگ فرش شد.

نگاه من نگاهت را می طلبید. غبار ایام  طلبم را سست، خشک و بی روح کرد و تو تنها هنگامی آمدی که دیگر "من ای" برای بودن نبود.

      قاب عکس من شکسته بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:7  توسط پرنسس  | 

قرین تو شود شیرین به کامم

همان دردی که می آید سراغم

همان دردی که سوزانید جانم

همان دردی که لرزانید روح نیمه جانم

بسی خنده،بسی گریه،ز شوق یار می آید سراغم

ز جانم رخت بر بسته تمام  این و آنم

ز امیدم شوم خندان، که گه گه می زند پتکی به جانم

خدایا تو چه پنداری ز این حال نهانم

نگاهت می کنم تا بی کران بادا نگاهم

شوم مجنون کمی بنگر به این داغ فراغم

به امید جوابی،یک ندای آسمانی، می کنم بازم نگاهت

منم بنده، همان خاکی که دمیدی در آن، آن روح پاکت

سرشتم زشت،کارم بد،صدایت می کنم این هم ندایم

ز تنهایی رهایم کن دگر چیزی نمی خواهم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:36  توسط پرنسس  | 

کاش می شد آبی آبی آسمانی در میان ابرها باشم.

کاش می شد پاک و ساده در میان آبها غوطه ور باشم.

کاش می شد خانه خالی،مشت دستم لبریز از مهربانی.

خسته از جنگ،خسته از کبر

کاش محو می شد هر چه توپ و تانک مسلسل

کاش می شد اشک در چشم،ابری و گریان از زیادی گناهان

کاش می شد کاش می شد کاش می شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:4  توسط پرنسس  | 

قرار بود انجل دربارۀ آنفولانز یه متنی بنویسه که ننوشت من دست به کار شدم و یه خط خطی کردم که صد در صد به پای استاد محترمم انجل نمی رسه

 

چند روز پیش داشتم از جلوی دستشویی دانشگاه رد می شدم که دیدم بله اینجا هم توضیحات مفصلی در مورد آنفولانزای نوع A نوشته شده و روی در دسشویی نصب شده .

این روزا هر جا که بری صحبت از آنفولانزاست.از اخبار و مجله و روزنامه و در و دیوار خیابونا گرفته تا محافل خانوادگی و....،شنیدم تازگی T shirt  ها و مانتوهایی مد شده که روش عکس و نکات ایمنی در مورد آنفولانزای نوع A حک شده ،هم زبان اصلی ش هس هم ترجمه ش به فارسی.هر نوعشو که مایلید می تونید استفاده کنید.این مد جدید برای این اومده که یه موقع خدایی نکرده یادتون نره که دستهاتون رو با آب و صابون بشورید ،از دست دادن و روبوسی هم جدداً بپرهیزید.در هر 1 دقیقه باید 10 بار دستهاتون شسته بشه.

به تاریخچه بیماریهایی از این نوع نگاه کوتاهی انداختم دیدم چه بسیارند.به به:

جنون گاوی، آنفولانزای مرغی، آنفولانزای خوکی و...،آخرین انواعشم که آنفولانزاهای ماری و مارمولکی هستند که در صورت تماس با هر گونه مار و مارمولک بهش گرفتار می شین،البته باید ذکر کنم که از تماس با آدمهای مارمولک هم باید به شدت بپرهیزید.

یه کم عقلم رو بکار انداختم دیدم این رسانه ها موضوع که کم میارن به دانشمندان و شیمیدانان گرامی  مقدار کلانی پول میدن که یه میکروب جدید تولید کنن یه موقع بازار برنامه هاشون کساد نشه.

البته از شوخی که بگذریم باید خیلی مراقب خودتون باشین حالا آنفولانزای خوکی رو شانس بیارین نگیرین مثل بنده حقیر آنفولانزای سوسکی میگیرین که یکی،2 هفته خونه نشینتون می کنه.

پ1:این نازنین عزیزم هم که آنفلانزای خروسی گرفته، صداش در نمیاد.امیدوارم هر چه زودتر خوب شه.

پ2:آخرین خبری که بهم رسیده اینه که انجل انقدر دس دس کرد درباره آنفولانزا ننوشت که آخر گریبان خودش رو گرفت.امیدوارم تا فردا خوب شه،بیاد دانشگاه که من طاقت دوری شو ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 13:28  توسط پرنسس  |